عروسک و دخترک...!


به انتهای جاده مینگریست

انتهایی که از نظر ها پنهان بود

شاید آرزویش رسیدن به آخر این جاده بود

انتهایی که حتی معلوم نبود وجود داشته باشد

شاید این راه نبود که قرار بود پایان گیرد بلکه او بود...


+پاییز رنگ های آتشین را بلعیده بود

فقط مانده بود قلب های آتشین را برباید

البته نه آن قلب هایی که آتش می انداختند

بلکه آنهایی را که آتش میگرفتند...


++عروسکت را بچسب دخترک

به چه دلخوش کرده ای؟

به خزان آتش انداز؟

یا به برگ های که شیره ی جانشان را کشیده اند؟

آنها را زیر پا لگد می کنی و میخندی؟

به یاد داری روزی را که به تو جان بخشیدند؟

آه

نه

به یاد نداری

مشکلی نیست

آدمی زاد است دیگر

فراموش میکند

عروسکت را یچسب دخترک:)

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 9
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 5